بعد از دو سال و خورده ای ... []
سلام
این مدته رمز وبلاگم رو از یاد برده بودم.
...
خیلی چیزا رو از یاد برده بودم.
خیلی چیزای جدید پیدا کردم.
خیلی سود کردم.
خیلی ضرر کردم.
ولی شاید الآن قسمت من این بود که رمزو پیدا کنم.
حالا با کلی تجربه و کوله باری از بی تجربگی اومدم تو دنیای وبلاگ نویسا، در واقع برگشتم.
انگار مسافرت بودم.
مثل شمس که یه مدت رفت.
من اومدم، شاید زود زود برم.
بستگی به حال و هوام داره. برام دعا کنید.
انشاءالله خدا برای همه جوونا عاقبت به خیری قرار بده.
آمین ...
نوشته شده توسط منتظر در شنبه 5 اردیبهشت 1388 و ساعت 02:41 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
دمی با "ماث"...! [شاعرانه های دیگران , ]
سلام، یه سلام داغ و سر سبز... خوب؛ داغ برای این كه دلم گرمه به عشقم و سر سبز یرای اینكه با ایمان به خدا همیشه با طراوت هستم. طلابانو گفته بودن كه چرا آپ نمیكنم، میگم با تمام شرمندگی؛ برای اینكه سرم تو دانشگاه خیلی شلوغ شده. البته بهونه كه زیاد دارم، ولی خوب...، بگذریم. این هم یه پست تازه برای شما.
و من در حیرتم از اینکه در شهر شما بینم به هر گامی چراغی هست با نور افکنی پر زور و شب ها باز هم تاریک .....!!! خدا را " یک ستاره از فساد خاک وارسته" چو قندیلی بیاویزید از سقف سیاه شهر بدّرد شاید این تاریکی نُه تو ... و لختی روشنای زنده ای تابد به راه شهر. "مهدی اخوان ثالث"
نوشته شده توسط منتظر در دوشنبه 2 بهمن 1385 و ساعت 06:01 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
ایمان [یادداشت , ]
هر جای زمین رو كه دوست داری بكن، حتما به گنج میرسی؛ البته، اگر با ایمان یك كشاورز زمین رو بكنی.
نوشته شده توسط منتظر در یکشنبه 12 آذر 1385 و ساعت 06:12 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
...!!! [یادداشت , ]
روزگارم بر خلاف آرزوهایم گذراست.
نوشته شده توسط منتظر در پنجشنبه 11 آبان 1385 و ساعت 03:11 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
دمی با باباطاهر [شاعرانه های دیگران , ]
زدست دیده و دل هر دو فریاد که هر چه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز پولاد زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
نوشته شده توسط منتظر در شنبه 29 مهر 1385 و ساعت 04:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
یه قصه... [یادداشت , ]
دوستان خوبم سلام؛ امیدوارم اعیاد شعبانیه براتون میمون و مبارک باشه. امروز یه داستان براتون نقل میکنم. یه قصه ی جالب و واقعی با یه سند معتبر! خوب؛ بسم ا... : بنده خدایی که از اولیاء الله بود (فکر میکنم از پیامبران الهی)، شبی خوابی دید. در خواب به او امر شد که فلانی؛ فردا به محض اینکه از خانه خارج شدی دستورات ما را اجرا کن. اولین چیزی که به چشمت خورد را بخور. دومی را پنهان کن. از سومی فرار کن. فردا صبح که از خانه خارج شد، چشمش به کوهی بزرگ افتاد! به هر حال از خداوند دستور داشت و نمیتوانست از آن سر پیچی کند! به سوی آن کوه عظیم رفت و مشاهده کرد که هر چه به آن کوه نزدیک میشود، کوه رفته رفته کوچک و کوچک تر میشود! تا به آن رسید و آن کوه ریزه (!) را خورد. باری؛ رفت و رفت تا به یک کوزه ی پر از جواهر رسید که گویی آفتاب درخشندگی اش را از آن به گرو برده باشد. این آقا دست به کار شد و چاله ای کند تا آن کوزه را در زیر خاک پنهاه کند. سپس کوزه را درون آن قرار داده و روی آن را پوشاند. ولی موفق نشد و کوزه از خاک بیرون زد. دوباره تلاش کرد و این بار هم بی نتیجه. دوباره و دوباره سعی کرد. ولی مگر میشود با امر خدا مبارزه کرد؟ با خود پنداشت که من تلاش خودم را برای اجرای فرمان قدسی انجام دادم ولی خوب؛ نشد. و به راه افتاد. به یاد حرف یکی از دوستانم افتادم که گفت ما وظیفه مان انجام فرامین و فرائض است. چه کار داری موفق میشوی و یا قبول میکند و یا هر چیز دیگر؟ تو تلاشت را انجام بده و دریغ نکن. ( قابل توجه دوستانی که به راحتی با بهانه های واهی از انجام وظیفه کوتاهی میکنند.) رفت و رفت تا به مرداری متعفن رسید و به سرعت آن جا را ترک گفت. آن روز گذشت. مرد، با خدا گفت که ای پروردگار عالم، این کاری که بر ما رفت، ظاهرش را دیدیم. اصل و باطن کار چه بود؟ ندا آمد که آن کوه بزرگ، خشم تو بود. خشمی که عظمت آن جهان سوز است و تو هر چه به آن نزدیک شوی تا آن را مهار کنی، کوچک تر و کوچک تر میشود تا در آخر کنترل و فرونشاندن آن بسی سهل خواهد بود. آن کوزه ی جواهر هم نیکی های تو بود. کارهای خداپسندی که انجام داده ای و برای آخرتت اندوخته ای. تو هر کاری که کردی برای رضای خدا بود و مواظب بودی تا دیگران متوجه نشوند و آن کار مانند رازی بین من و تو بود. ولی بدان که من نیکی تو را بین همه آشکار میکنم و همه میفهمند که تو بنده ی خوب مایی. و سومی؛ آن مردار متعفن که تو از آن فرار کردی و یارای لحظه ای تحمل و قبول آن را نداشتی، باطن غیبت بود. آری همیشه از غیبت فرار کن که به مردار متعفنی میماند و آلودگی و تعفن آن زندگیت را میگیرد. البته این مطلب رو خیلی خلاصه کردم و نوشتم. میگن؛ بر کار کسی داوری نکن تا بر کار تو داوری نشود. حالا در نظر بگیرید که این داوری در غیاب متهم و وکیل مدافعش باشد! منظورم غیبته. به چشم دیدم که چه بنیاد هایی رو به باد داده اند با این غیبت و چه بی آبرویی هایی کرده اند. در ضمن ممکنه چربی خونتون رو هم بالا ببره. خوب بالاخره گوشت قرمز خوردن، اون هم گوشت انسان، عواقبی هم داره دیگه. این طور نیست؟ اللهم عجل لولیک الفرج و اجعلنا من انصاره و اعوانه.
نوشته شده توسط منتظر در سه شنبه 7 شهریور 1385 و ساعت 11:08 ق.ظ
ویرایش شده در سه شنبه 7 شهریور 1385 و ساعت 11:08 ق.ظ
()
نظر
... [یادداشت , ]
با خبر شدم که هنرمند عزیز و بزرگمون ، استاد سید جعفر بزرگی دیروز رفتند پیش خدا. روحش شاد. همین الآن برای شادی روح بزرگ ایشون یه فاتحه بفرستید. بالاخره نوبت ما هم میرسه دیگه! ..... بگذریم! همیشه عاشق (!) و در پناه رحمت حق باشید.
نوشته شده توسط منتظر در جمعه 6 مرداد 1385 و ساعت 09:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
زرد ... یا سرخ ...؟ [یادداشت , ]
برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در انتهای کمال. بنگر که چگونه می افتی؟ چون برگ زرد یا سیب سرخ؟
نوشته شده توسط منتظر در یکشنبه 1 مرداد 1385 و ساعت 07:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
درد دل ... [یادداشت , ]
آقا جون، مولای من، رضای غریب،... میدونی شرمنده ام... غرق گناهم... دلم برات تنگ شده، شاید به قول یکی از بچه ها هنوز خیلی اوج نگرفته ام، به خاطر همین هم آسمون دلم هنوز هم گرفته و ابریه، اون هم ابرای سیاه و طوفانی. آقا دلم برات پر میکشه... ولی نه مثل کبوترای حرمت...، اونا با وفا هستن و دل من، ولی... شرمنده ام. خودت خوب میدونی چه قدر میخوامت... دلم برات پر مزنه / به سینه و سر میزنه رضا رضا میگه دلم رضا مهربونه / خودش خوب میدونه دلم پیش اونه / رضا رضا رضا... به خدا یادم رفته بود صفای حرمت! دلم سنگ شده بود. با خوندن نامه ی عاشق مولا علی (ع) دوباره یه چیزایی یادم افتاد. داشت صفای اذان و نماز صبح تو حرمت یادم میرفت. اون شب یادته، همون شبی که فرشته ها دور گنبدت پر میزدن و همه ی مردم خیره شده بودن. به خدا اصل وجودم نوکری توئه. دستم رو رها نکن، بابا ناسلامتی این همه اومدم پیش شما و ازتون خواهش کردم، التماس کردم، ... من تازه رفته بودم تو رویا که چی میشه تو خوابم شما رو ببینم! خوب؛ عاشقم دیگه؛ عاشق و پر رو! اصلا این دلم مال شما...! نمیدونم این چه سریه که هر چی هم که گناه میکنم، هر چی هم که از شما دور میشم، دلم سفت و سخت واستاده و شما رو رها نمیکنه! هر وقت اسم رضا رو میشنوم بند این دل سنگم پاره میشه، خون میباره، نرم میشه ... هر وقت اسم حسین رو؛ اسم ابالفضل رو میشنوم میخوام بی توجه به همه ی اطرافم شروع کنم به گریه کردن، یاد ماجراهای کربلا میافتم و این که چه خوب جواب آقامون ابی عبدالله رو میدیم!؟!؟!؟ شرمنده ی آقامونیم... چی میشد ما هم تو جنگ بودیم و شهید میشدیم؟؟؟ این زندگی که همه اش گناهه به چه درد میخوره. همه ی نگاها زمینی شده. وقتی آسمون رو به بقیه نشون میدم، یه جور خاصی نیگام میکنن! اصلا نمیفهمن که من چی میگم. واغربتا... تو هم غریبی، ما هم غریبیم. دوست داشتم وامیستادم جلوی ضریحت و دوباره باهات حرف میزدم. اخلاص ... اخلاص یادمون رفته، هر کی به فکر خودشه. تو که پادشاه دلای مردم ایرانی، تو که مولای غربت کشیده ی مایی، تو کمکمون کن. دلامون رو آروم کن. جز شرمندگی چیزی ندارم تقدیمت کنم. ولی تو که بزرگی! این تابستون هم ما رو بطلب. خیلی دوست داشتم با گروه بچه های قلم بیام مشهد. خوش به سعادتشون. آقا اگه امسال نیام پیشت خیلی بد میشه. آروم و قرار ندارم... ولی نه، اصلا گور بابای آروم و قرار و دل من، گر از دوست چشمت به احسان اوست تو در بند خویش نه در بند دوست آقا بذار بیام نوکریتو کنم. باشه؟ دیگه بقیه اش با خودت. تا حالا نیومدم تو حرمت کار کنم. امسال همین کار رو میکنم، فقط امیدوارم برام مهیا بشه. باشه؟ آقا، هیچ وقت لحظه ی خداحافظی یادم نمیره. همون موقع که تازه حرفهامون یادمون میومد و دلمون نمیومد رهات کنیم و بریم، همون موقع که درخشندگی گنبدت، بوی عطر حرمت و صفای بارگاهت بیشتر از همیشه میشد... همون موقع که تازه بند دل و زبونمون باز میشد... دلمو گره زدم به پنجره ات دارم میرم... دوست دارم تا بر میگردم گره هامو وا کنی......
نوشته شده توسط منتظر در جمعه 30 تیر 1385 و ساعت 04:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
دمی با دکتر علی شریعتی [یادداشت , ]
خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم. برای اینکه هر آنکس آنچنان می میرد که زندگی می کند. خدایا تو چگونه زیستن را به من بیاموز، من خود چگونه مردن را خواهم آموخت...
نوشته شده توسط منتظر در پنجشنبه 29 تیر 1385 و ساعت 12:07 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
|